ديشب خيلي بهم ريخته بودم.
اعصابم از خودم و زمين و زمان خرد بود. ميخواستم با يكي صحبت كنم. توي دنياي واقعي كه نشد، اومدم اينجا خودم رو خالي كردم. اما الان خوبم :) داشتم خاطراتم رو مرور مي كردم. خاطرات سه چهار سال پيش رو.
چقدر جالبه... تا حالا شده تلخترين خاطرات روزهاي گذشته ات برات شيريني خاصي داشته باشن؟ شيريني كه حتي ممكنه خاطرات خوش هم برات نداشته باشن! من امروز اين شيريني رو چشيدم.
مطمئنم يك روزي خاطرات تلخي كه توي اين مدت تجربه كردي تبديل مي شن به خاطراتي كه فكر كردن بهشون باعث يك لبخند روي لبهات ميشه و از اينكه اون روزهاي سخت هم بالاخره تموم شدن احساس خوشي مي كني و با مرور كردنشون ميري به يك خلسه دوست داشتني...
...
امروز تصميمي گرفتم. تصميمي در راستاي بازگشت به خودم كه توي پست اولم هم گفتم. خيلي از خودم دور شدم، هر چند توي اين دور شدن همش هم خودم مقصر نبودم. البته بي تقصير هم نبودم ولي خب... بگذريم. مطمئناً اين برگشت يك شبه امكان پذير نيست. بايد يواش يواش برگردم همونطور كه يواش يواش دور شدم.
ديگه شكايت نمي كنم! يعني سعي ميكنم كه نكنم و با تمام وجودم تلاش ميكنم تا به نداشته هام برسم. شايد مجال رسيدن به خيلي هاشون رو نداشته باشم اما تمام تلاشم رو مي كنم، تمام تلاش و اين يعني آرامش...
...
دلم مسافرت ميخواد. يه مسافرت دور...
دورش كه فكر نكنم الان برام مقدور باشه اما نزديكش چرا. ديروز درخواست مرخصي دادم، 2 تا از بچه هاي شركت هفته پيش رفتن مرخصي و تا اونها برنگردن من نمي تونم برم. ولي بعدش ميرم. نزديك يك سال و اندي هستش كه هيچ جا نرفتم... دلم تنگيده براش، بسيار.
نادر ابراهیمی - بار دیگر شهری که دوست می داشتم
-
می دانی ؟
وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد
محبت خراب می شود
محبت ویران می شود
محبت هیچ می شود
باور کن
یا برو
یا
بمان
اما اگر
رفتی ...
هیچ وقت بر...
2 چند روز قبل
2 نظرات:
یه استراحت و یه مرخصی حالتو جا میاره حتما یه یه هفته ای برو یه جایی که آرامش پیدا کنی
شما همون پیشگویی که من قبلن میشناختم؟
ارسال يک نظر