Friday، February 12، 2010

سفر به شهر خاطرات

بعد از چند ماهِ خسته کننده بالاخره تونستم برم مسافرت. یک سفر به شهر خاطرات. یک سفر با طعم شیرین یک ستاره...


امروز یک روز فراموش نشدنی برای منه. صبح ۲۳ بهمن... ۴ سال پیش...
یک روز سرد توی یک شهر شلوغ و پر هیاهو...
یک سالن انتظار سفید و بزرگ...
صدای زنگ تلفن...
و یک صدای آسمونی،
نه از پشت تلفن که از پشت سرت...
غافلگیر شدن و ذوق زدگی توأمان...

و...

11 نظرات:

مه سا گفت...

سلام پیشگوی عزیز
ممنون... شما خوبی؟
بازم یه عکس فوق العاده ... پر از احساسی که واسه درکش فقط باید به خاطرات دور پناه برد...
خیلی وقته چیزی ننوشتم... فقط گاهی تو فیس بوک...انگار احساساتم رو گم کردم... باید وقت بگذارم و دنبالشون برم... مثه همین عکس...

سانی گفت...

به نظر میاد سفر خوبی بوده. موفق و شاد باشی :*

مه سا گفت...

هرکس خودش رو با احساساتش می شناسه... احساساتم رو دوست دارم هرچند گاهی اشتباه... هرچند زودگذر... ممنون که یادم آوردی باید به دنبالشون برم... باید به دنبالشون بدوم... بازم مثه این عکس!

nazmehr گفت...

سلام
به سلامتی امتحانا تموم شد؟
نیستی؟
بالاخره وقت داری یه دستی به سر و گوش بلاگ من بکشی؟:)
هروقت تونستی بگو برات ای دی و رمز عبور رو میل کنم
روز عشق به تو مبارک و به اون عزیزی که عشق تو هست ;)

nazmehr گفت...

راستی فضولی داره من رو می کشه
کجا رفته بودی؟;)

mahemoon گفت...

راستی کجارفته بودی؟

ماهی گفت...

سلام،ممنون،شماخوبی؟
چقدر غافلگیر کننده!!!
من همیشه به وبلاگ قبلی سر می زدم
اما همیشه پر از سکوت بود
درسته که بدون دادن آدرس جدید رفتی اما من که پیشگو رو فراموش نکردم.
خوشحالم که فراموش نشدم
بابت تبریک خیلی خیلی خیلی ممنون

عروسک سنگ صبور گفت...

به به بعد از یه مدت طولانی
همیشه بهترین و بدترین اتفاقات درست زمانی می افتن که اصلا انتظارسو نداری

سحر(باسحر) گفت...

سلام پیشگوی عزیز.
خوشحالم که سفرت خوب بوده برات .میگما تویی که این همه این جور سفرا برات خوبه چرا بیشتر جور نمیکنی بری؟تنبلی؟...
راستی تو چرا اینقده تازگیا مشکوک میزنیییییییییییییی

بابا شوخی کردم

ماهی گفت...

ممنون از لطفت:)

نازمهر گفت...

با فايرفاكس اومدم
ايندفعه تونستم كامنت بذارم:)
مرسي

خواب های پریشان یک پیشگو

دفترچه خاطرات یک پیشگو

پاییز نامه های یک پیشگو

'خوابهای پریشان یک پیشگو. دست نوشته های یک پیشگوی تنها که روزگاری به نبرد سرنوشت خود رفته بود و اینک با کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین از این نبرد بازگشته است و لیک خوب می داند که نبرد با سرنوشت را پایانی نیست.' پیشگو, وبلاگ, خاطرات, دست نوشته ها, دل نوشته, سرنوشت, جنگ های زندگی, روزنوشت های پیشگو, پسرک پیشگو, تنهایی, وبلاگستان, diviner, persian diviner, Persian Diivner, Diviner' وبلاگ پیشگو