"تصور كن يك روز صبح ديگه از خواب بيدار نمي شي. آيا همه ي دوستاي تو مي دونن كه تو دوستشون داشتي؟ داشتم به اين فكر مي كردم من ممكنه امروز بميرم يا فردا و يا هفته ي ديگه و از خودم پرسيدم آيا هيچ كدورتي هست كه بايد التيام بدم يا دوستي هايي كه بايد باز سازي كنم و يا سه تا لغت كه بايد بگم.
اجازه بده همه ي دوستاي تو بدونن كه تو دوستشون داري. حتي اگه فكر مي كني اونا تو رو دوست ندارن. تو شگفت زده خواهي شد اگه بدوني اين سه تا لغت كوچولو و يك لبخند نا قابل چه معجزه اي داره. و اگه يه روزي خدا منو فرا بخونه...
از امروزت نهايت استفاده رو بكن چون هيچ تضميني نيست كه فردايي وجود داشته باشه..." [از وبلاگِ قدیمیِ پیشگو]
3 ساعت پشتِ اون در ایستادم...
دری که از اون طرفش بوی سرد مرگ به مشام می رسید...
دری که این طرفش پر بود از صدای شیون و زجه...
همه فضا بوی مرگ میده...
و من اینجا خیلی دورتر از سیاهی جمعیت, تنها, به تابوت هایی زل می زنم که خالی میرن اون طرفِ در و پر بر می گردن...
و انگار این خالی رفتن و پر برگشتن تمومی نداره...
و چه با سرعت تابوت ها پر میشن و خالی...
وقتی رفتم زیر تابوت رو گرفتم, یک لحظه احساس کردم الان خودم توی تابوت هستم! یک لحظه ترسیدم و عرق سرد روی پیشونیم نشست. وقتی ازش دوری فکر می کنی ازش نمی ترسی اما وقتی بهش نزدیک میشی و سرماش رو حس میکنی...
اجازه بده همه ي دوستاي تو بدونن كه تو دوستشون داري. حتي اگه فكر مي كني اونا تو رو دوست ندارن. تو شگفت زده خواهي شد اگه بدوني اين سه تا لغت كوچولو و يك لبخند نا قابل چه معجزه اي داره. و اگه يه روزي خدا منو فرا بخونه...
از امروزت نهايت استفاده رو بكن چون هيچ تضميني نيست كه فردايي وجود داشته باشه..." [از وبلاگِ قدیمیِ پیشگو]
3 ساعت پشتِ اون در ایستادم...
دری که از اون طرفش بوی سرد مرگ به مشام می رسید...
دری که این طرفش پر بود از صدای شیون و زجه...
همه فضا بوی مرگ میده...
و من اینجا خیلی دورتر از سیاهی جمعیت, تنها, به تابوت هایی زل می زنم که خالی میرن اون طرفِ در و پر بر می گردن...
و انگار این خالی رفتن و پر برگشتن تمومی نداره...
و چه با سرعت تابوت ها پر میشن و خالی...
وقتی رفتم زیر تابوت رو گرفتم, یک لحظه احساس کردم الان خودم توی تابوت هستم! یک لحظه ترسیدم و عرق سرد روی پیشونیم نشست. وقتی ازش دوری فکر می کنی ازش نمی ترسی اما وقتی بهش نزدیک میشی و سرماش رو حس میکنی...


