Wednesday، December 16، 2009

بوی سرد مرگ

"تصور كن يك روز صبح ديگه از خواب بيدار نمي شي. آيا همه ي دوستاي تو مي دونن كه تو دوستشون داشتي؟ داشتم به اين فكر مي كردم من ممكنه امروز بميرم يا فردا و يا هفته ي ديگه و از خودم پرسيدم آيا هيچ كدورتي هست كه بايد التيام بدم يا دوستي هايي كه بايد باز سازي كنم و يا سه تا لغت كه بايد بگم.

اجازه بده همه ي دوستاي تو بدونن كه تو دوستشون داري. حتي اگه فكر مي كني اونا تو رو دوست ندارن. تو شگفت زده خواهي شد اگه بدوني اين سه تا لغت كوچولو و يك لبخند نا قابل چه معجزه اي داره. و اگه يه روزي خدا منو فرا بخونه...
از امروزت نهايت استفاده رو بكن چون هيچ تضميني نيست كه فردايي وجود داشته باشه..." [از وبلاگِ قدیمیِ پیشگو]



3 ساعت پشتِ اون در ایستادم...
دری که از اون طرفش بوی سرد مرگ به مشام می رسید...
دری که این طرفش پر بود از صدای شیون و زجه...

همه فضا بوی مرگ میده...
و من اینجا خیلی دورتر از سیاهی جمعیت, تنها, به تابوت هایی زل می زنم که خالی میرن اون طرفِ در و پر بر می گردن...
و انگار این خالی رفتن و پر برگشتن تمومی نداره...
و چه با سرعت تابوت ها پر میشن و خالی...
وقتی رفتم زیر تابوت رو گرفتم, یک لحظه احساس کردم الان خودم توی تابوت هستم! یک لحظه ترسیدم و عرق سرد روی پیشونیم نشست. وقتی ازش دوری فکر می کنی ازش نمی ترسی اما وقتی بهش نزدیک میشی و سرماش رو حس میکنی...

Saturday، December 05، 2009

غیبت و بهانه ای برای آغاز

یه چند وقتی بود از اینجا و همه جا و زندگی دور افتاده بودم.
درگیر بودم شدیداً. درگیر یکی دیگه از زوایای پر کش و قوس زندگی!
اما هر چی بود تموم شد. و حالا دوباره پیشگو اینجاست. دلم تنگ شده بود برای اینجا و همه ی همخونه ای های اینجا...

چند وقتی هست که یک راه جدید برای رسیدن به آرامش پیدا کردم. اون هم تماشای عکس های زیباست. شاید خیلی وقت ها نتونیم اونجایی باشیم که دوستش داریم اما با نگاه کردن به یک تصویر زیبا و رویایی یا خوندن یک جمله ی زیبا می تونیم بودن در اون موقعیت رو حس کنیم و ازش لذت ببریم و به آرامش برسیم. حداقل برای من که اینطور بوده و هست.
امشب یه دسته بندی جدید به وبلاگم اضافه میشه با عنوان از نگاه یک دریچه کوچک که تصاویر و عکس هایی که خودم دوستشون دارم رو می ذارم توی این دسته بندی. و امشب اولین نگاهم از این دریچه کوچک بدون هیچ توضیح اضافه:


Friday، November 13، 2009

صدا کن مرا، صدای تو خوب است

تا حالا شده یک صدا برات زیباترین، گوشنوازترین و آرامش بخش ترین صدای دنیا باشه؟

میدونی کدوم صدا رو می گم؟
آره! صدای یک ستاره...
آخه مگه ستاره ها هم صدا دارن؟
همممم... آره! البته نه همشون. شاید هر هزاران سال یک بار، اونم توی غروب یک روزِ گرفته ی پاییزی، دقیقا وقتی که حال و هوای عجیبی داری و خودت هم نمی دونی چته، یک ستاره از اون بالا بالاها بیاد پایین و با صدای مسحور کننده اش تو رو با خودش ببره به اوج آسمون ها... و تو اونقدر مجذوب اون ستاره و صدای جادوییش بشی که ترس از ارتفاع رو فراموش کنی و باهاش بری بالا بالا،. بالای بالا... و اونجا تازه برای اولین بار در زندگیت لذت پرواز در اوج رو لمس کنی...




و امروز، بعد از گذشت چهار سال باز هم شنیدن صدای اون ستاره،
وجودت رو سرشار می کنه از حس قشنگِ زندگی...


................................................................

پ ن: نمی دونم چرا تا حالا یعنی دقیقا تا همین امشب فکر می کردم شاعرِ "صدا کن مرا، صدای تو خوب است" فروغ فرخزاده! با اینکه مطمئنم چند بار توی شعرهای سهراب خونده بودمش! خیلی جالبه برام.

خواب های پریشان یک پیشگو

دفترچه خاطرات یک پیشگو

پاییز نامه های یک پیشگو

'خوابهای پریشان یک پیشگو. دست نوشته های یک پیشگوی تنها که روزگاری به نبرد سرنوشت خود رفته بود و اینک با کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین از این نبرد بازگشته است و لیک خوب می داند که نبرد با سرنوشت را پایانی نیست.' پیشگو, وبلاگ, خاطرات, دست نوشته ها, دل نوشته, سرنوشت, جنگ های زندگی, روزنوشت های پیشگو, پسرک پیشگو, تنهایی, وبلاگستان, diviner, persian diviner, Persian Diivner, Diviner' وبلاگ پیشگو